تبليغاتX
((روح باران)) و(( وداع ))
خلاص زندگی
عجب رسمیه رسم زمونه

قصه برگ و باد خزونه

میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه....

اینم رسمه زمونه وبلاگو ساختم تا از گذشته خود دور بمونم ولی دیدم نمیشه هرچقدر ازش فرار میکردم گذشته ام بهم نزدیک میشد ازش تو این وبلاگم نوشتم برا فرار ازش به دوستان پیشنهاد دادم که تو آپ کردن وبلاگ بهم کمک کنن بلکه بتونم گذشتمو فراموش کنم ولیمن به دنبال دوستانی رفتم که مثل من گذشته تلخی داشتن...

ولی حالا مثل سابق نیستم از گذشتم نمیخوام فرار کنم میخوام همیشه باهاش زندگی کنم دیگه آزارم نمیده از اول هم آزارم نمیداد این خودم بودم که خودمو آزار میدادم

این وبلاگ خیلی کمکم کرد هم دوستان خوبی پیدا کردم و هم مشکلم حل شد...

بودیمو کسی پاس نمیداشت که هستیم

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

خوب منم رفتم آخه الان تو موقعیتی هستم که کم به فکر وبلاگ میوفتم چون که دیگه تنها نیستم و دارم با فاطمه زندگی میکنم فاطمه انقدر خوبه انقدر دوسم داره که احساس خوشبختی کنم

برا همه آرزوی خوشبختی میکنم

باشد روزی که غم و غصه از همه دور باشه

خدانگهدارتون********حسین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 0:37  توسط حسین |